تبليغاتX
گاه و بی گاه من...

تنهاییم را گردن هیچ کس نمی اندازم.

کسی تحمل این همه سنگینی را ندارد

...

+ نوشته شده توسط Handsome در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 و ساعت 15:52 |

·         شاعر از كوچه ی مهتاب گذشت، لیك شعری نسرود، نه كه معشوق نداشت... نه كه سرگشته نبود... سالها بود دگر، كوچه ی مهتاب خیابان شده بود

 

+ نوشته شده توسط Handsome در پنجشنبه پانزدهم دی 1390 و ساعت 18:0 |
ای همیشه به یاد من مانده
ای همیشه مرا زخود رانده
ای همیشه سکوت من دیده
ای همیشه نگاه من خوانده
عاقبت دیدی رفتم از یادت
رفتم از یادت رفتم از یادت

مرا از خود جدا کردی
ببین با من چه ها کردی
چه ها کردی چه ها کردی
شکستی تو غرورم رو
دل دائم صبورم را
رها کردی رها کردی
مرا از من جدا کردی
ببین با من چه ها کردی
چه ها کردی چه ها کردی
شکستی تو غرورم رو
دل دائم صبورم را
رها کردی رها کردی
گر شدی آتش در تو افتادم
بی تو ویرانم با تو آبادم
گر شدی طوفان در تو پیچیدم
شوق بودن را در تو میدیدم
عاقبت دیدی رفتم از یادت
رفتم از یادت رفتم از یادت
مرا از من جدا کردی
ببین با من چه ها کردی
چه ها کردی چه ها کردی
شکستی تو غرورم رو
دل دائم صبورم را
رها کردی رها کردی
مرا از من جدا کردی
ببین با من چه ها کردی
چه ها کردی چه ها کردی
شکستی تو غرورم رو
دل دائم صبورم را
رها کردی رها کردی
گر شدی آتش در تو افتادم
بی تو ویرانم با تو آبادم
گر شدی طوفان در تو پیچیدم
شوق بودن را در تو میدیدم
عاقبت دیدی رفتم از یادت
رفتم از یادت رفتم از یادت
عاقبت دیدی رفتم از یادت
رفتم از یادت رفتم از یادت
+ نوشته شده توسط Handsome در یکشنبه یازدهم دی 1390 و ساعت 22:53 |

باز باران با صداقت میخورد بر بوم طاقت

...

با ز باران با اشاره میخورد بر لحظه های خاطره

...

کاش پیر مردی شصت ساله بودم

...

میپریدم با خاطراتم

...

از بدو تولد تا دم مرگ

...

میسپردم خاطراتم بر پشت باد

...

میگذشت همچون نسیمی  بر گیسوان یار

...

کاش باشد آن خاطره در خاطرت

...

که باگذشتم سوختم همچو پروانه ای درقالبت

از شعرای خودم بود امیدوارم خوشتون اومده باشه

 

 

+ نوشته شده توسط Handsome در جمعه دوم دی 1390 و ساعت 23:6 |

همیشه کامپیوترو دوست داشتمو کار کردن باهاش آرومم میکرد

...

امروز دقت کردم دیدم چقدر صدای کلیک موسم آرامش بخش برام

+ نوشته شده توسط Handsome در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 و ساعت 12:44 |

حالم بده...

حوصله ندارم...

نمیدونم تا کی میخوام این نقاب خوشحالی پوشالیو رو صورتم تحمل کنم؟!!

............

چرا حالم خوب نمیشه؟

چقدر به خودم تلقین کنم که نه بابا قشنگیم هست!

این که نشد که

......

پس کی حواسم به زندگی باشه!٬

میدونم آخرشم باز دوباره مثه باره های قبلی

باید باصدای بلندبه خودم تیکه بندازموتو آینه به خودم چپ چپ نگاه کنمو بگم.....

ای بابا کجای کاری مردحسابی این نیز میگذرد!

 

+ نوشته شده توسط Handsome در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 و ساعت 0:4 |
شما زندگی رو چطور معنی میکنید؟

زندگی رو در چه شرایطی دوست دارین؟

+ نوشته شده توسط Handsome در شنبه بیست و ششم آذر 1390 و ساعت 15:40 |

کاش اول دگمه های ذهنت را باز میکردی بعد دگمه های پیراهنت را

+ نوشته شده توسط Handsome در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 و ساعت 18:53 |
... |

بزن بسلامتی اون دختری که تنش رو میده دسته عشقش...عشقش بعد یه مدت میگه فاحشه ای بیش نیستی

+ نوشته شده توسط Handsome در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 و ساعت 18:50 |

اسبها درشکه ها را کشیدند....ولی انعام را درشکه چی گرفت...
به چشمان اسب چشم بند زده،بر دهانش پوزبند.....
تا نبیند و حرف نزند....چه اشناست زندگیه درشکه چی و اسبش...!

+ نوشته شده توسط Handsome در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 و ساعت 18:48 |